تبلیغات
تنهایی من - هدیه خدا
آرام از صخره ها بالا رفت و وقتی به نوک صخره رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:
- خدایا!!! می شنوی صدایم رو؟ من رو می بینی؟
آسمان پر از ابر، برقی زد و غرید!
- چرا می گی نه؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه همیشه نمی گی با بنده هاتی و ما رو می بینی؟ حالا که ازت می پرسم می گی نه؟؟؟
ناامید، خسته و از همه جا بریده، خود را از آن بالا پرت کرد پایین، تا زندگی ای را که خدا به او هدیه کرده بود از بین ببرد!
آن طرف تر، در فاصله ای نه چندان دور، فردی دیگر از صخره های کوه سر به فلک کشیده بالا رفت و وقتی به نوک صخره ها رسید، سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:
- خدایا!!! می شنوی صدایم رو؟ من رو می بینی؟
آسمان پر از ابر برقی زد و غرید! چشم های مرد از خنده و شادی برقی زد و گفت:
- می دونستم که به یادمی! این عکس رو هم واسه همین گرفتی، مگه نه؟ می خوای همیشه به یادم باشی؟!!
و خوشحال از بالای کوه پایین آمد تا زندگی ای را که خدا به او هدیه داده بود، ادامه دهد.



طبقه بندی: داستان،

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 11:37 ق.ظ | نویسنده : صبا | نظر یادت نره!
.: Weblog Themes By VatanSkin :.