تبلیغات
تنهایی من - برگردیم
شب بود و او با دوستش روی پله جلوی ساخمان نشسته بودند.
به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می‏آمد اشاره کرد. بلند شدند و به سمت او رفتند.
هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که گفت: "برگردیم. خواهرمه!"



طبقه بندی: داستان،

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 10:30 ق.ظ | نویسنده : صبا | نظر یادت نره!
.: Weblog Themes By VatanSkin :.