تبلیغات
تنهایی من - پیرمرد مهربان

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت.

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.




طبقه بندی: داستان،

تاریخ : سه شنبه 12 مهر 1390 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : صبا | نظر یادت نره
.: Weblog Themes By VatanSkin :.